خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

نزن زیر میز

…کافه رو های قدیم یک مرحله داشتند، اسمش بود بزن زیر میز! دلیلش انگار بالا و پایین داشت: سیاه مست کرده بودند. حساب میزشان از پول جیبشان بالا زده بود. رگ غیرتی شده بودند آن طور که فرمانشان را نداشتند. به سرشان می زد از عشق به قول خودشان بیاض لعبتی. یا از همه ساده تر هوس کتک مفصلی کرده بودند… دلیلش بماند. اما این مرحله ته خط بود، بزن زیر میز! بزن زیر میز یعنی قدم آخر. یعنی از اینجا به بعد مثل از اینجا به قبل نیست. هیچ چیز. هیچ کس و هیچ قانونی. هر چه می شود هم بشود. وقتی میزنم زیر میز و کافه را به هم می ریزم یعنی من دیگر نمی توانم ساکت بنشینم و بازی را تماشا کنم. کافه رو های قدیم بودند دیگر. افتخارشان این بود که جاهل خطابشان کنی.

…هر چه قدر این درددل را پیش می رویم با هم، فکر می کنم به این که ما چقدر شکل همیم! ما که هیچ چیزمان شبیه هم نیست. نه جنسمان، نه جایمان، نه مشکلمان، نه راه حل مان، نه دردمان و نه درمانمان. ما که این قدر شبیه هم نیستیم چه مرگمان است که این قدر می سوزیم از جمله های نگفته و نیم گفته هم؟ این هم ذات پنداری از کدام سوراخی در می آید که تا می خواهی پیدایش کنی، گم شده و خزیده به سوراخی دیگر؟ من و تو کجای قصه مان شبیه هم است که این قدر شبیه نیست و هست؟

…حس می کنم انگار من و تو رهگذر یک مرحله ایم. من و تو انگار عمری است ایستاده ایم سر پله بزن زیر میز. شباهتمان این نیست که ایستاده ایم. انگار این است که عمری است ایستاده ایم. و نه میزمان شبیه هم است، نه کافه مان و نه زیر میز زدنمان. اما شبیه هم نمیزنیم زیر میز. و عمریست که نمی زنیم. تو را نمی دانم چرا نمی زنی. اما می دانم از ترس نیست. حتی می دانم بزرگترین ترست این است که نمی ترسی از این که بزنی. می بینی چقدر هولناک است تصور این که کافه را به هم ریخته ای و بساط کافه چی و مشتری و رقاص و مطرب را و خودت به هم نریخته ای؟ آژان ریخته وسط و می زند و فحشت می دهد و تو حتی دردت نمی آید، حتی نیشت را هم نمی توانی نبندی؟ چقدر ترسناک است تصور این که نمی ترسی. و وحشتناک تر این که نمی ترسی و نمی زنی. راستی تو می دانی چرا زیر میز نمی زنی؟

…می دانم! من هم برای این زیر میز نزدن، زده ام زیر خیلی چیزها. حتی نوشتن و خوانده شدن. حتی جنگیدن و دیده شدن، یا شنیده شدن. می دانم رفیق! اما نگو که کاری نمی کنی! نگو عقب نشسته ای! این نزدن و سالها نزدن سخت ترین کاری است که می شد کرد، یعنی می شد نکرد! می دانی ترس از آژان و کافه چی و طیب محل نبوده، یا حتی آبرو. می دانی که هر چه بوده اسمش ترس نبوده. فقط می خواستم بپرسم… نه! … نمی خواهد بپرسم. فقط می خواستم از طرف سور و سات پهن شده روی میز از تو تشکر کنم. تشکر کنم که سالهاست هوایشان نکردی. می دانم برایت مهم نیست. اگر مهم بود که نه تو اینجا بودی الان و نه این میز… خسته نباشی رفیق! خسته نباشی از نزدن! من که مدت هاست خسته شده ام.

Who am I?

من تنها ساکن یک جزیره متروکم، درست وسط یک چهار راه شلوغ که حتی جای سوزن انداختن ندارد. من محالم. چون اجتماع نقیضینم. من آن قدر خسته ام که انرژی خستگی در کردن هم دیگر ندارم. انرژی ناله کردن یا افتادن یا خواب رفتن هم، شاید برای همیشه. من برای رسیدن به چیزهایی که دوستشان دارم با سرعت نور در خلاف جهت شان حرکت می کنم. در اوج تمنا نمی خواهم. من گیج یک مبهم گنگم که خوب می شناسدم عمریست و هیچ نمی شناسمش، عمری است.
درست الان همان جایی هستم که همیشه وقتی می رسم به مرزش، می ایستم، بر می گردم، پشت سرم را نگاه می کنم و با لبخند غریبه ای شروع می کنم به ویران کردن فرصتهایی که من را خودم فاصله می گذارند. امروز ایستادم، برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم و جای پای یک آدم تنها را دیدم که راه دوری را آمده و گاه به گاه ایستاده و گرد و خاکی کرده و رد خودش را خط خطی کرده معلوم نیست برای چه. بیشتر که نگاه کردم، دیدم این راه دور، دایره های تو در تویی است مارپیچ شده دور هم، مثل یک صفحه گرامافون. و یک عمر آمده تا چند وجب جلو برود وسط این پیچ و واپیچ. بیشتر که نگاه کردم دیدم زیر دست و پای یک عالمه رفت و آمدم و هم دیده می شوم و هم نه. جزیره ای درست کرده ام که کسی راهش را نمی داند. جزیره ای که تنهایی دارد و سکوت نه، هم همه دارد و هم دلی نه، هم سایه دارد و سایه نه.
پرسیده بودی این همه خواستی بگویی و بیرون بریزی و بپرسی و نکردی، نگفتی، نیامدی. کجا بیایم؟ چه بگویم؟ دردی که خواستم بگویمش برایت همین است. که نمی توانم بگویم. که نمی شود بیایم. که هستم ولی نیستم. مشکل همین است رفیق جان. من ساکن یک جزیره متروکم، درست وسط یک چهارراه شلوغ.

حالا چکار کنیم؟

 
 
از: کارخانه – بیابان تو– فرجام
به: آمازون – قاصدک من – نارنجستان او
 
از این راه دور، وسط این همه خستگی و ترس سرد، لای دست نداشته مارها و دندان های تیز تمساح ها و نیش دراز پشه های جنگل، حالا که حرکات موزون اجتماعی نداریم و چلوکباب سلطانی نداریم و فقط عشق است رفاقت که نداریم و باید بنویسیم و جرات نداریم و خلاصه به افتخار همه چیزهایی که نداریم، بیا به من کمک کن که دربیایم از این چاهی که خودم را تویش انداخته ام لااقل. میایی؟ یا باز موز و نارگیل و آناناس پرت می کنی که بخورم دوباره؟
 
کی بود آن وقتها که وقت داشتیم و دل داشتیم و کنارش دماغ داشتیم. از این دماغ ها که برای دل است. دست باز و پای سبک داشتیم. رفیق داشتیم و وقت داشتیم و حوصله داشتیم. می دانی چقدر می نشستیم به فقط فکر کردن؟ یادت هست؟ چقدر نشسته بودیم به فکر کردن که چرا ابراهیم پدر ایمان است؟… به رویم نیاوری کمت می آید؟ مال هامون بود. مال هامون زدگی بود… خیالت بعد یک عمر گدایی یادم می رود مال هامون بود؟ اما بعد همه آن سالها فکر کردن و رفاقت کردن، دوباره زده به سرم که واقعاً چرا ابراهیم پدر ایمان است؟ واقعاً به خاطر این که عزیزترین کسش را، پسرش را، خواباند به سر بریدن و شک نکرد و اگر و مگر نگفت؟… زده به سرم که این خبرها نیست. مالیخولیا شده ام. می نشینم حساب می کنم پس همه این ها که پسرهای خودشان را دم تیر دادند هم پدرخوانده ایمانند لابد. شک کرده ام که پدر ایمان بودن ابراهیم مال این باشد. هی جلو و عقب می کنم قصه را دنبال یک چیز مهمی که هامون خاممان کرد و از یادمان برد… چه بود؟ کجا بود؟…. یادم می آید. ابراهیم قبل از همه اینها خودش بود. ابراهیم بت شکن بود. پسرکشی کار کمتر کسی است. اما بت شکنی کار هر کس نیست. آن بالا خدایان غضبت می کنند و این پایین ملت پدرت را می سوزانند. بت شکنی دل می خواهد. پدر ایمان یعنی کسی که مادر کفر را به عزایش نشانده باشد. یعنی بت شکن. یقین کرده ام که یک عمر بوده همه مان سرکار بوده ایم. ابراهیم پدر ایمان نبوده برای شک نکردن. شک که نکردی تازه مومنی. ابراهیم پدر ایمان بوده برای بت شکستن. برای شکستن.
بعد می نشینم خیال می کنم وقتی ابراهیم که بت شکست شد پدر ایمان، اگر قرار باشد بت بشکنی و علاجش این باشد که خودت را بشکنی لابد می شوی پدر بزرگ ایمان یا پدر جد ایمان. هم خدایان غضبت می کنند. هم ملت پدر را می سوزانند و هم دل و جگرت می سوزد و هم غرورت و هم…. خودت را که بشکنی نابودی دیگر… اصلا دیگر ندارد. خلاص! این پله آخر است. می توانی خودت باشی. همان خودت که می شناسند و خیالت می کنند و می خواهند. زیاد هم می خواهند. می توانی باشی و حالش را ببری. اما تبر برمی داری و می زنی و می شکنی و می شکنندت و باز می شکنی و هزار تکه می شوی زیر پای همه آنها که به دوشت می بردند. همانها که با عشق به دوشت می بردند و تو که خودت را می شکنی با حرص لگد مالت می کنند. من باشم کمتر از پدر جد ایمان حساب نمی کنم این شکستن را.
خلاصه که ننویس! توی هر جنگلی که هستی و نشستی. بشکن و ننویس. من هم می شکنم و می نویسم. حالا که نمی شود بنویسی و نمی شود ننویسم، این قدر تو ننویس و من بنویسم که یا ما بشکنیم یا تبر یا قلم. خدا را چه دیدی. یک وقت دیدی آخر فیلم شد و من شدم پدربزرگ و تو مادر بزرگ و انداختنمان گوشه باغ خانه سالمندان صد سال دیگر. آن وقت می نشینیم یک دل سیر به آمازون و بیابان و هامون و پزهای دوزاری ملت میخندیم و چلوکباب سلطانی می خوریم… اما نه! آن وقت دیگر دندان نداریم… عیب ندارد. می دهیم پسرهایمان برایمان آب میوه های استوایی بگیرند بیاورند… فکر می کنی بیاورند؟ یک وقت هوس نکنند پسر ایمان شوند! راستی پسر ایمان چطوری است؟
 

دوستان عزیزم!

سلام.

من این نامه را از ته جنگل های انبوه آمازون برایتان می نویسم.

من وحشی شدم، رفت. وحشی آمازونی. شعور اجتماعی ام را هم از دست داده ام. و تحمل اجتماع را ندارم. دوستانم را هم از دست دادم، رفت. نمی توانم دو نفر آدم را دور خودم نگه دارم. تلفن می زنند، صدای زنگ را می شنوم. حتی اگر گوشی را گذاشته باشم روی سایلنت. صدای زنگ را می شنوم و قلبم به کرپ کرپ می افتد و بر نمی دارم گوشی را. می گذارم کار به حایی برسد که طرف از آنطرف خط برایم پیغام بگذارد که باز رفته ام ته جنگل خودم را قایم کرده ام. ای میل می آید، بازش نمی کنم. می رم اولش برای خودم چای درست می کنم.  خرما روی کلینکس می گذارم و می آورم. می آیم می نشینم این پشت و نامه را باز می کنم. می خوانم. نمی دانم چه جوابی بدهم. دستم به جواب دادن نمی رود. چیزی برای گفتن ندارم. کلمه ها را گم کرده ام ، جایی توی راه همبن جنگل.

وحشی شدم، رفت. می نشینم این پشت و نوشته های شما ها را می خوانم. و می باز بر می گردم و می خوانم. لئو به من می گوید که اگر به جای این ماسماسک مدام او روی لپ من بود( به فتح لام) تا الان چاهار تا بچه دیگر هم داشتیم.

این نامه را از ته جنگل آمازون برایتان می فرستم. نشسته ام و مدام پشه های این دور و اطراف را با به هم زدن کف دو دستم می کشم، و از ترس مارها مدام دور و اطرافم را می پایم.

دلم می خواهد که پهلوی شما ها بنشینم و با هم چایی بخوریم و باقلوا. و هی حرف بزنیم. من از ارتباط از ته جنگل بدم می آید. مثل این می ماند که آدم با خودش حرف بزند. من از بچگی با خودم مدام حرف زده ام و دیگر خسته شده ام. و می خواهم با آدم واقعی حرف بزنم. نه با آدم پلاستیکی.

من از ته جنگل های انبوه آمازون برای شما می نویسم. من به این نخ های تارزانی آویزان هستم و هر آن می ترسم که دقی بیفتم پایین و مدام حواسم هست که آن پایین شیری پلنگی چیزی نایستاده باشد که من را بخورد.

من وحشی شده ام، رفته است پی کارش. مدتهاست که حوصله مهمانی رفتن و انجام حرکات اجتماعی موزون را ندارم. فقط می توانم حرکات اجتماعی غیر موزون انجام دهم. هر وقت هم که کسی خودش را گه کند، من دیگر الکی لبخند نمی زنم و تحملش نمی کنم. حوصله ندارم که کسی پز های دوذاری به من بدهد. راحت و آسوده و بی صدا از بالای این درخت به بالای آن یکی درخت می روم و دوستمان را بالای درخت خودش به حال خودش می گذارم.

اینجا، ته این جنگل فقط دیگر به فکر خودم هستم. فقط حیف که کاری از من برای من بر نمی آید. حالم از موز و نارگیل و میوه های جنگلی به هم می خورد.

دلم چلو کباب سلطانی می خواهد.

ته این جنگل وقتی به خانه کسی می روم، می نشینم سر مبل و زانو هایم را بهم می چسبانم و دستهایم را می گذارم روی زانو هایم. و مدام دلم می خواهد وقت رفتن به خانه برسد. نمی دانم باید از چه حرف بزنم، دهانم خشک می شود و کلمه کم می آورم. و دست و پاهایم هم کش می آیند.

اگر من به شما تند تند نامه نمی دهم، برای این است که از مسئول اداره پست جنگل آمازون می ترسم. زنک جانوری است برای خودش. چیزی فیمابین روباه و یک گربه زرد. مدام می خواهد پنجول بزند به آدم، در حالی که از آن عقب دارد دمش را تکان می دهد و دلبری می کند.

چشم به راه نامه های شما می مانم، اما.

 

من وحشی آمازونی شدم، رفت.

فهم اجتماعی ام را از دست دادم، رفت.

حالا چه کار کنیم؟

 

 

قرار ملاقات

به نارنج

از فرجام

موضوع: قرار ملاقات

 

سلام رفیق جان! چطوری؟ نمی پرسم کجایی. مرگ که ندارم دوباره دل آشوبت کنم  دست و دلت نرود به جواب. هر جا هستی خوشت باشد و خوش باشی. می خواستم اگر حالش را داری و وقتش را قرار بگذاریم و همدیگر را ببینیم. وقتش با من و جایش با خودت. قرارمان باشد 25 سال پیش هر وقت سال که دوست داری . از من می پرسی باشد اول تابستان. راستش حالم را این سرما دارد به هم می زند. یک جای گرم نشناخته هوس کرده ام وسط بچگی. جایش هم با خودت. از من بپرسی پارک خرم یا زمین بازی پارک لاله بد نیست. یا چه می دانم تله کابین توچال. یا وسط خر تو خری بازار یا خانه یکی که زده و دوست مشترک درآمده. خلاصه یک جایی که ننه بابا خیر کشمان کرده باشند و برده باشند تا بشود هم را ببینیم. تازه ببینیم هم هنوز نمی دانم چطور قرار است همدیگر را بشناسیم. من آن موقع پسری هستم ده ساله، ریقو، سیاه سوخته و کمی خجالتی و البته بی آرام وقت بازی، انگار سوزن زیرپایم باشد. تنها کاری که حتماً بلد نیستم هم حرف زدن و بازی کردن با دخترهاست. اگر خواستی بشناسیم یکی از آن دو پسر بچه مو ماشین شده ام که مادر طبق معمول همه لباسهایشان را یک شکل خریده، انگار سربازخانه. من برادر بزرگ ترم. راستی قرارمان دوشنبه بعدازظهر نباشد. هاچ را که نمی شود نبینیم؟ یک وقت دیدی مادر خروس بی محلش زد و همین هفته پیدا شد و گذاشتمان توی خماری.

از این به بعدش می شود که ول کنیم این مسخره بازی را، یا تو اول بنویسی چه خبر بود، یا من، یا با هم، یا اصلاً این قدر سرت شلوغ باشد که نبینی و نیایی… چکار کنیم؟

 

پی نوشت: یکی که خودت می دانی، … که صد سال زنده باشی!

 

صفرم: مزید اطلاع این صفحه سه تا صاحاب دارد. قاصدک و نارنج و فرجام. الان این منم، یعنی توام، یعنی فرجامم، اون که این پایین نوشته قاصدکه، اونم که کلاً پیچونده و ننوشته قاعدتاً یا میشه نارنج یا میشه همه موارد فوق صحیح می باشند.

 

یکم: قبل از این که اینو بخونی اول میری مثل بچه خوب نوشته پایینی رو می خونی. این جواب اون نامه است که قاصدک فرجامو متلک تپان کرده در حد بنز. نیشتم ببند! خیالت قاصدک به هر کسی متلک میگه همینطوری؟ الان من کلی رفته رو قیمتم وسط این هیر و بیر فایننشال کرایسیس و نفت مفت هاله نوری و اینا.

 

دوم:

فوری، نفتی، خر محرمانه است!

برسد به دست قاصدک نقطه

از طرف فرجام دو نقطه

نارنجم که طبق معمول سه نقطه

 

استعداد! خداداد عزیزی! باوفا! قناری! ننه بابا رفیق باز! دیگه ما شدیم رونوشت قناری؟ حالا بماند شما سر کوچه ما یادگاری نوشته ننوشته عزیز! حالا این که ما کرم ریشه چمنتیم و غرق قطره اشک چشم چپتیم و هسته زیتون مزه عرقتیم و هر کی واست میو کرد ما سگتیم و خرتیم و کرتیم و اینا جای خود…حالا این که ما وقتش که سیبیل مد بود یه بیلم نداشتیم و هف سالمون بود و صمد و بیژن و احمدی اسکویی نشدیم جای خود عوضش فردین و بهروز و ناصر ملک مطیعی هم نشدیم باز جای خود و اقل کن ظهوریم نشدیم دوزار بخندی چون هف سالمون بودم همش کمپلت دربست بی زیاد و کم اصن تقصیر ما…. حالا این که ما شریفی نرمال نشدیم بسکه خنگ بودیم و دوازده متری لاکی لچک ترنج شهرضا نداشتیم چون چپمون عین زمین فوتبال خاکی ته کوچه خالی بود و دورتموند و واشینگتون دی سی پیشکش، کش تنبونمون تا شابدلعظیمم کشیده نمی شه چون پاسپورت و اینویتشین نداریم رو همش بزن تو سرمون نامه به نامه هم فدای تار موت…

ولی آخه با مرام! دیگه با ما به از این باش که با خلق جهانی ( ی بده!) د ناسور شد این سگ پدر دل ما از این سفره هی پهن نشده جمع شده اش. دو زار نظری سوی گدا کن! نیم ساعتم صرف من خسته دل بی سر و پا کن! هی شروع می کنی ندا منادا و یهو میذاری می ری کانادا، می بریمون به مرتبت راضیت الرمضین و فرداش خبرت میاد از وین، میشیم مست خرابات و چش وا می کنیم می بینیم رفتی امارات….

ما که قربونت برم میدونی واسه استعدادمون شیر برنج نپخته هم شیشکی کشیده و فاتحه. بختمونم که پنداری با کنف گونی قیرگونی بافتن و سه چار تا انگشت مشتی هم کردن توش که مبادا یه کلاهی از این نمد دربیاد زبونم لال و روم به دیفال. همه قسمتی رفاقت این بخت آفتاب ندیدمون یه نارنجه که عجالتاً فقط صلوات بلند ختم کن و یه قاصدک که عین دلش سرگردونه. همچین که نشست، نفس بکشی پاشنه ور نکشیده و شال و کلاه نکرده  میشه ماهی و گم میشه تو نسیم و علی می مونه و حوضش که نه آب داره و نه ماهی و نه قاصدک. اون وقت علی باز میره وسط حوض با خودش شوت یه ضرب میزنه و از لجش زیر توپ لگد میزنه و میمونه چه کنه با یه عالمه حرف هیچ وقت نزده به قاصدک هیچ وقت نمونده. البت این علی ما این یه فقره جخ اسمش فرجامه.

این دوس نداشتنتم سرجهازی رفاقتت رو جف چشمون. لشکر جیگولای لفظ قلم بدن سازتم که ساز واست کوک می کنن بگو بیان زنگ ما رو بزنن. فقط دسکش دس کنن زنگ میزنن چون زنگمون یه کم جیزه! النگوها رم بسپار درآرن که نشکنه وقت گرت و خاک. بگو خدمتشونم عارضم که این بچه از بچگی بچه ته کوچه بوده نه سر کوچه. ته کلاسم میشسته نه سر کلاس. ته خطم پیاده می شده نه سرخط. به قاعده یه طویله پر و پیمونم تو رفاقت گوشاش درازه. سرشم درد میکنه واسه دردسر…

دیگه؟… دیگه که یا تب خلیجی داری، یا دزد تورنتویی غارتت کرده، یا تو بودی و چشمان او و نه عقل ماند و نه دلی و یا وقت دکتر داری و یا مریض داری و یا مریض داری داری و … د بابا اومدیم محض رضای عمر، مام خواستیم چار کلوم درد دل کنیم واست! عوض ما رو حواله قناری کردن، خیر امواتت صنار این صاب مرده رم بپا! ما که چنگیز چیه، نابودتیم! میریم از همین استواییا که گفتی میگیم جعفر آقا از تو میوه هاش گلچین کنه بذاره پستو. همین تخم کینگ کنگا رو میگی دیگه؟ که گنده همین  تخم مرغ موکت کرده هاس که بچه فکلیا بش میگن کیوی.میخرم برات. ما رو قابل بدون، درختشو  از بیخ میرم میکنم میارم برات. خودمم میرم اون بالا لای دست میمونا جای دوس جای دشمن در میارم تب خلیجی یادت بره. حله؟ بگم بابانوئل وا کنه 5 سیری رو به مناسبت کیلیسمست؟

برسد به دست قناری نقطه
رونوشت برای فرجام نقطه
با نارنج قهرم نقطه

ما یه استعداد خدادادی که نه، ننه و بابادادی داریم که اسمش هست رفیق​بازی. مثلن مث سگ مریضیم اما مهمونی می​گیریم در سطح بوندس لیگا مردم را دعوت می​کنیم بیان تاسیونه* یکی که ویار لوبیاپلو داشته بخورن. یا با مغز می ریم تو جوب تا آدما بیان دور هم بشینن، آشنا بشن، روشنا بشن، برن حالشو ببرن. اصلن بیشتر از اون خودمون سگ کی باشیم تنها بریم سینما، یه لشگر آدم پیاده و سواره را بدون نیروی دریایی مجهز می​کنیم می​ریم سینما که بعدش بریم سفره خونه بی حوض بشینیم، آدما دونه دونه گوشه​ی بلیت​های سینمامون یادگاری بنویسن، دوست جون هم بشن، یکی عاشق بشه، یکی فارغ. یکی تمرین خمارچشمی کنه یکی چشم​غره. بعد ماه بره، سال بیاد، همونا، خود خود همونا کلاشنیکف بردارن سایه​ی ما را تیربارون کنن. حالا گیرم با تیر مشقی. خوب، گله که نداره. بدبیاری​ش اینه که عوض نداره. کوفت​گرفته دل ما هنوزم تنگ​شون می​شه، ناگرون​شون می​شه. تیرتوچش خورده.
ما خیلی استعدادای خدادادی که هیچ، ننه و بابادادی هم نداریم. یکیش این که بلت نشدیم شکل کسی بشیم. شکل وامونده​ی خودمون موندیم. شکل دوس جونامون نمی​شیم. دوس جونامون هم شکل ما نشدن عمرن. فک کن روجی تو بورلی​هیلز شکل من باشه، شهرداری می​یاد جمعش می​کنه. بعد می​شینیم می​بینیم همه هی شکل هم می​شن، شکل شکیل، عین شکیلا، بعد یه شکل دیگه و یه شکل دیگه و یه شکل دیگه. بعد ما یادمون نمی​یاد این شکلی که گوشه​ی بلیت سینما توشیح می​کرد چه شکلی این شکلی شد؟ اصن اولش کی از زیر میز اسلحه کشید؟ آخ جان وین کجایی که بروبکس​ت له شد.
ما اصن فک کنم، بی خدا و ننه و بابا هم بی​استعدادیم. لینک گوشه وبلاگ نداشتیم که اگه قیاف طرف بهمون نچسبید و سردی​مون کرد جای آب​سرد و نبات سرش بکشیم بذاریم سررف. اصن خیلی وقتا وبلاگ نداشتیم، مجاز و غیرمجاز و بی​اجازه نداشتیم، نشستیم ور دل خاتون شهرزاد، دوستی رو سرکشیدیم تا ته، مث آب خنک. با میترا نشسیم رو فرش لاکی شهرضا تا خود صب علی​الطلوعش شاید برف تند کنه طیاره نپره. اصن چرا راه دور نریم، با شورین قطار و اتوبوس و تاکسی و آژانس رو دوره کردیم، از دورتموند تا تهرون.
ما اصن تب خلیجی داریم، با سرفه و سرگیجه، خدا بده برکت. حجم دوست نداشتن​مون حجیمه، گردن​مون از مو نازک​تر. اینو واسه لشگرکش​ها گفتم که رفتن بدن​سازی.
اما خوب تو که چنگیز منی، سر راه که می​ری میوه بخری، دو تا از اون میوه استوایی​ها بخر که قد هندونه​ن با پوس مث سنگ.
بغض ما گریپ​فروت کار یه دقه​شه.

 

*تاسیونه یا تاسیانه

اصفهانی‏ها برای زن حامله غذا یا غذاهایی را می‏پزند که هوس کرده است و آن را تاسیانه می‏نامند.

به سلامتی میان سالی

من غرق غربت میان سالیم این روزها. من را اگر ندیده اید که خوش به اقبالتان و اگردیده اید می دانید لابد که به سر و شکلم نمی آید این حرفها…. ” تو که انگار تف به روی قالی کرمان! روز به روز رو می آیی گور مرگت….”

و من غرق غربت میان سالیم اما. میان سالی خودم و آنها که دوستشان دارم. چه به من بیاید چه نیاید، وقتی همه آنها که دنیا آمدنشان خوب یادم هست میانه عاشقی هایم بوده و حالا مرد و زنی هستند و عروسی می کنند. وقتی آهنگ هایی که آمدنشان انگار همین دیروز بود شده اند Old Song، وقتی از کوه بالا کشیدن مثل بز و کتک خوردن مثل خر و دویدن مثل اسبمان شده روزهایی که دیگر کسی کم کم باور نمی کند… این یعنی میان سالی در میزند و می رسد و ما آماده نیستیم انگار برای باورش.  ما آماده نیستیم برای این که میان سالیمان را در آینه ببینیم و لبخند بزنیم و دلمان هری نریزد از موی سپید  و موی ریخته و چین پیشانی. ما مثل سگ انگار می ترسیم از چیزهایی که باید باور کنیم نداریم دیگر.

میدانی؟ همه اش مال این زندگی نکردن زهرماریمان است انگار. مال آن سالهایی که خیال کردیم شاخ غول می شکنیم به جای جوانی کردن مثل همه، مثل آدم. آدمی که جای دلبرم دلبر زمزمه اش توی حمام خلق ترکمن بوده و سر اومد زمستون. وقتی به جای حسنی نگو یه دسته گل، قدسی قاضی نور و درویشیان و صمد توی رگ می زده، مادر می خوانده و قلعه حیوانات، بگوید نوجوانی کرده؟ جوانی کرده؟ مگر بچگی کرده که میان سالی کند مثل آدم؟ ترسش از چیزهایی است که عمریست نفهمیده باخته.

گاهی خیال برم می دارد. خیال برم می دارم اگر مثل هم کلاسی های راهنماییمان یک هم آغوشی نفهمیده داشتیم بهتر نبود. شاید ما هنوز نوجوانی نکرده ایم که گیجیم با میان سالی بی هوا آمده و تهمتش می زنیم که جان نوجوانی و جوانی را او از ما گرفته…

می دانیم که راست نمی گوییم. ما که می دانیم از ماست.می دانیم که عمری است حسرت روزهایی را می خوریم که هر چه هست امروز نیست. همه کودکی مان حرص این که بزرگ شویم و مشق ننویسیم و مدرسه نرویم و زورمان مثل آقا ناصر پسر جناب سرهنگ زیاد شود. همه نوجوانی مان حسرت برادر کوچک تر را خوردیم که مثل ما نمی رود صف و نان و ماست و شیر. همه جوانیمان گذشت به جستن کودکی بادبرده که هی گشتیم و نفهمیدیم کدام ور رفت. و حالا میاییم به خودمان و سلام ناغافل شقیقه سپید و سی و پنچ شمع به بالا روی کیک تولد که بیشتر شبیه آتش در نیستانی فتاد است …

ما عادت داریم از حسرت هایمان به وقتش لذت نبریم. کهنه کار این فنیم برای خودمان. کی کودکی کردیم با کودکی؟ کی بی خیالی طی کردیم با نو جوانی؟ کی شاد و شکفته شدیم با جوانی؟ همه داشته هایمان میراث حسرت است انگار و ما پیر این حسرت کشیدنیم. همه این روزها می گذرد با بدهکاریمان به خودمان از روزهایی که دستمان بهشان نمی رسد و خودمان را به ندیدن می زنیم از چیزی که امروز هم صاحبش شدیم و بعید است صاحبش بمانیم. معجونی از کنجکاوی کودکی و سرکشی نوجوانی و عشق جوانی و تامل پیری که می شود میان سالی….اما من می خواهم این معجون را به وقتش سربکشم این بار. حوصله حسرت تلنبار کردن ندارم راستش. شاید برای همین است که شبیه قالی کرمان شده ام. یک قالی کرمان بید زده که نه تارش مانده نه پودش، اما بر و رویش هنوز دستش را رو نکرده، که رو می کند همین روزها،  که درد بی دردی علاجش آتش است…

 

ک مثل کوفت

این هم​شهری جان ما،​ مریم​ خانم نبوی​نژاد، راست می​گوید به جدم. بعضی​ها غربتی پدرزادند. مثل من. برای همین است که ساعت چهار صبح بلند می​شوم ، می​نشینم خیره به آب​های دریاچه، دلم تنگ می​شود. دلم تنگ آدم​هایی می​شود که حالا یا خوابند یا سرکارند یا دارند خسته برمی​گردند خانه. آدم​هایی توی اصفهان و تهران و تورنتو و لوس​آنجلس و وین و نتانیا و استوا و هزار ناکجای دیگر.

حالا پاشده​ام نشسته​ام این جا، زل زده​ام به دسته​گل راسنی که مینوش دیشب برایم آورده است که دلم کمتر تنگ شود. دل تنگ را باید گذاشت تنگ دل گل​ها و دو خط نوشت به جد اطهرم.
اما خوب دست آخر مرده​شوی ببرد دل غربتی ما را که اگر تنگ نشود دل ندانیمش.

میم مثل میان​سالی

من که قهر نکرده بودم. قهر بلد نیستم. کمردرد بی​چاره​ام کرده بود. حالا هم آمدم بگویم من جواب نامه می​دهم که او نترسد، که تو دلت نگیرد وسط بر بیابان. اصلآ آمدم یک چیزی برایتان بنویسم،​ نامه بنویسم که دلم نگیرد توی این هوای شرجی و گرم، که نترسم وسط این شب تاریک.
بنویسم و بپرسم که شما دو تا هم هنوز گاهی مثل من خشمگین می​شوید؟ از این خشم​ها که تن آدم را می​لرزاند، از همین​ها که جان آدمی​زاد گر می​گیرد به ضم گاف و بعد یخ می​کند به فتح ی. از همان​ها که بعدش ته حلق​ات مزه​ی زهرمار می​گیرد و زبانت می​شود چوب خشک. توی گوش​هایت وز​وز می​کند، هر دو به کسر واو.
من بعضی چیزها، هنوز بعضی چیزها را که می​بینم یا بعضی حرف​ها را که می​شنوم، می​خوانم همین جوری می​شوم. همین​ها که گفتم. انگار چاییده​ باشم. تب و لرز.
دیر به دیر است حالا. خاصیت میان​سالی البته، خدایش را شکر. اگر نه که به روزگار جوانی خشم همیشه بود. آرامش کم.
گفتم میان​سالي، آشناست حالا، نه؟ سی و پنج و سی و هشت و چهل و چند و همین طور برو بالا خیرش را ببینی که نمی​بینی. هان! دیدی بوی نان سوخته می​آید؟ بترس. ترس خوب است. ترس خیلی خوب است. من که گفته بودم باید بترسی. باید بترسم. باید بترسیم. اصلآ هی فعل ترسیدن را صرف کن مبادا از یادت برود. از بوی نان سوخته هم مجرب​تر است ارواح خیک​اش.
بترس که رازت، رازهایت بشود پیراهن عثمان، سر هر دروازه، نه مثل عشق بر سر هر بازار، مثل خشتک آویزان از پشت بام. بترس.
بترس و یادت باشد که بعضی آدم​ها مثل ما، مال بعضی جاها، بعضی کارها، بعضی چیزها نیستند. به همین ساده​گی. باورت هم نمی​شود، نشانی می​دهم، باورت می​شود. نشانی همان نشان بالایي، میان​سالی.
نشان به آن نشانی که آلبوم​ عکس​های غیردیجیتالی ما، از همان ها که جلد پلاستیک کلفت داشت، نشانه​های دیگری دارد. نگاه کن! دم دست نیستند؟ پاشو، ته کمد، توی کتاب​خانه، زیر کتاب​ها و مجله​ها. بوی کاغذ نم​کشیده، بوی نان سوخته. پیدایش کردی؟ حالا ورق بزن. دیدی؟
عکس​های ما فرق دارند. می​بینی؟ ببین لب​هایمان را قلوه​ای نمی​کردیم، از کمر به بالا را به جلو و از کمر به پایین را به عقب خم کنیم؟ استکان​های عرق کشمش مجیدیه و زرکش​نارمک​مان توی عکس​ها پیدا نیست. ترس​ اما توی چشمان​مان دودو می​زند. خنده​هایمان هم فرق دارد. خوب نگاه کن. کم​رنگ، پریده​رنگ. حالا مال من را بگذار به پای کم​خونی مزمن، بقیه که توجیه ندارد.
ببین قلیان نداشتیم، بوی بهمن است و آزادي، آن وسط​ها وینستون قرمز من. هیچ کس با بطری تکیلا و قوطی هینکن عکس نمی​گرفت. بی این​ها هم عکس​های خیلی از ما، خیلی از عکس​های خیلی از ما پاره شد. جر خورد. فکر کن. صدای پاره شدن نه پاره کردن عکس و کاغذ و روزنامه و مجله و کتاب یادت هست؟
بوی نان سوخته. بترس.
آن گوشه کنارها ضبط​صوت را می​بیني، با نوارهای کاست؟ بعدها ویدئوی تی سون سونی؟ می​بینی؟ یادت می​آید؟ آن وسط​ها اگر صدایی بلند می​شد، صدای موبایل نبود، کسی برای کسی اس​ام​اس نمی​فرستاد. یک شب​هایی یکی عربده می​کشید خاااااااااموش کن! شب​های بعدتر یکی با صدای لرزان می​گفت کمیته اومد. نه تو با آی​فون از او عکس می​گرفتی نه او گوشی نوکیا در دست​اش نگه می​داشت تا من عکس بگیرم.
بوی نان سوخته. بترسد.
ببین، خوب ببین. می​بینی، بعض آدم​ها مثل ما، مال بعضی جاها، بعضی کارها، بعضی چیزها نیستند. برای همین بابت رازهای این و آن دست و پای​ات می​لرزد. دلت می​لرزد. رازهای خودت به جهنم. سر چوب و بالای بام و در دروازه. تغاری شکسته، ماستی ریخته، بگذار بلیسند. ماست​شان باشد، همان که ماست ما بوده است.
بوی نان سوخته، سیاه، جزغاله. نان فطیر اما سوخته.  بترسم.
حالا دیگر خشم​گین نیستم. دل​تنگ و تنها نیستم. همان بهت مانده است. همان بهت بیست ساله.
ما می​ترسیم.

نوشته‌های قدیمی‌تر »