…کافه رو های قدیم یک مرحله داشتند، اسمش بود بزن زیر میز! دلیلش انگار بالا و پایین داشت: سیاه مست کرده بودند. حساب میزشان از پول جیبشان بالا زده بود. رگ غیرتی شده بودند آن طور که فرمانشان را نداشتند. به سرشان می زد از عشق به قول خودشان بیاض لعبتی. یا از همه ساده تر هوس کتک مفصلی کرده بودند… دلیلش بماند. اما این مرحله ته خط بود، بزن زیر میز! بزن زیر میز یعنی قدم آخر. یعنی از اینجا به بعد مثل از اینجا به قبل نیست. هیچ چیز. هیچ کس و هیچ قانونی. هر چه می شود هم بشود. وقتی میزنم زیر میز و کافه را به هم می ریزم یعنی من دیگر نمی توانم ساکت بنشینم و بازی را تماشا کنم. کافه رو های قدیم بودند دیگر. افتخارشان این بود که جاهل خطابشان کنی.
…هر چه قدر این درددل را پیش می رویم با هم، فکر می کنم به این که ما چقدر شکل همیم! ما که هیچ چیزمان شبیه هم نیست. نه جنسمان، نه جایمان، نه مشکلمان، نه راه حل مان، نه دردمان و نه درمانمان. ما که این قدر شبیه هم نیستیم چه مرگمان است که این قدر می سوزیم از جمله های نگفته و نیم گفته هم؟ این هم ذات پنداری از کدام سوراخی در می آید که تا می خواهی پیدایش کنی، گم شده و خزیده به سوراخی دیگر؟ من و تو کجای قصه مان شبیه هم است که این قدر شبیه نیست و هست؟
…حس می کنم انگار من و تو رهگذر یک مرحله ایم. من و تو انگار عمری است ایستاده ایم سر پله بزن زیر میز. شباهتمان این نیست که ایستاده ایم. انگار این است که عمری است ایستاده ایم. و نه میزمان شبیه هم است، نه کافه مان و نه زیر میز زدنمان. اما شبیه هم نمیزنیم زیر میز. و عمریست که نمی زنیم. تو را نمی دانم چرا نمی زنی. اما می دانم از ترس نیست. حتی می دانم بزرگترین ترست این است که نمی ترسی از این که بزنی. می بینی چقدر هولناک است تصور این که کافه را به هم ریخته ای و بساط کافه چی و مشتری و رقاص و مطرب را و خودت به هم نریخته ای؟ آژان ریخته وسط و می زند و فحشت می دهد و تو حتی دردت نمی آید، حتی نیشت را هم نمی توانی نبندی؟ چقدر ترسناک است تصور این که نمی ترسی. و وحشتناک تر این که نمی ترسی و نمی زنی. راستی تو می دانی چرا زیر میز نمی زنی؟
…می دانم! من هم برای این زیر میز نزدن، زده ام زیر خیلی چیزها. حتی نوشتن و خوانده شدن. حتی جنگیدن و دیده شدن، یا شنیده شدن. می دانم رفیق! اما نگو که کاری نمی کنی! نگو عقب نشسته ای! این نزدن و سالها نزدن سخت ترین کاری است که می شد کرد، یعنی می شد نکرد! می دانی ترس از آژان و کافه چی و طیب محل نبوده، یا حتی آبرو. می دانی که هر چه بوده اسمش ترس نبوده. فقط می خواستم بپرسم… نه! … نمی خواهد بپرسم. فقط می خواستم از طرف سور و سات پهن شده روی میز از تو تشکر کنم. تشکر کنم که سالهاست هوایشان نکردی. می دانم برایت مهم نیست. اگر مهم بود که نه تو اینجا بودی الان و نه این میز… خسته نباشی رفیق! خسته نباشی از نزدن! من که مدت هاست خسته شده ام.